
خداحافظ زندگی
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابودمی کند ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که مارااز فریبهای زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زندوبه سوی خودش فرا می خواند در سنهایی که ماهنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم ودر تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می کند آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان وبدون دلیل به فکر فرو برود وقدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بی خبر شود و نداند که فکر چه چیز را می کند آنوقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه بوضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه بشود .این صدای مرگ است.
چشمانم
به روی این جاده ها
به در به دری رسیده اند
تو راست می گفتی
غباری که سایه ام را محو کرده بود
از پشت باغ خواب هایم
به دیدنم خواهد آمد
تو راست می گفتی
یک روز رویای سفر چلچله ها
بهار را آشفته خواهد ساخت
وآنروز من
شعرهایم را گمنام خواهم دید